ستاره شناسي و طالع بيني يکي از عقايد کهن روستا

((ببين ساعت داري يا نه ))شايد شما هم هنگام انجام يه کاري به اين برخورد کرده ايد بيشتر هنگام به خانه بخت رفتن و يا به خانه نو نقل مکان کردن و يا هر کار خيري به اين نکته توجه مي کنيد ،من که توي روستا بسيار به اين مورد برخورد کرده ام

در متن زير با مراجعه به يکي از اين دوستان طريقه کار و تشخيص ساعات خوب و بد را جويا شديم که به شرح زير است:

 اين ساعات را با توجه به چرخش يک ستاره خاص( به طور فرضي طبق عقايد کهن) به دور زمين، ساعات خوب و يا ساعات بد را تشخيص مي دهند

به گفته دوست گرامي که يک از متخصصين اين امر مي باشد، اين ستاره هر ماه سه مرتبه به دور کره زمين مي چرخد(به طور فرضي) و ابتدا از شرق شروع مي شود

حال اگر ما زمين را به 10 قسمت تقسيم کنيم (تنظيم دست خودمان است) ابتداي هر ماه اين ستاره در آسمان پديدار مي شود و شب 9 اين ستاره در زمين مي باشد ((در اين هنگام است که مي گويند اين زمان براي کارهاي ساختماني و يا تيشه به زمين زدن مناسب نيست و ساعت نداري)) شب دهم مجددا ستاره به آسمان باز گشته که ((بهترين ساعت براي  انجام هر کاري مي باشد))

و بدين صورت 1و11و21 از طرف مشرق که  ستاره در آسمان مي باشد نمي توان به همان سمت حرکت کرد يعني بد يمن مي باشد و به همان صورت تقسيم شده که کره را تقسيم کرده ايم 2و12و22 به سمت ستاره نمي توان حرکت کرد و به ترتيب 3و13و23- و مجددا 4و14و24 .....و در نوزدهمين روز همان ماه مجددا ستاره به زمين باز گشته که براي انجام هر کار مانند نهم بد مي باشد –مجددا مانند سيکل اول تاريخها تکرار شده تا به بيست و نهم رسيده که آن روز هم مانند 9و19 بد يمن مي باشد

در مجموع 9و19و29 بد يمن و تاريخهاي 10و20و30 بهترين ساعات براي انجام هر کاري مي باشد و در تاريخهاي ديگر به همان صورت که در بالا شرح داده شده است

طريقه تقسيم بندي در روستا((يکم ستاره بر روي شهرضا-2=دهاقان-3=دزج-4=بروجن-5=شهرکرد-6=نجف آباد-7=اصفهان-8=مهيار و در نهايت نهم ستاره در زمين مي باشد و اين تقسيم بندي سه بار در هر ماه تکرار مي باشد))

البته اين نوشتار يک رسم قديمي بوده و ريشه در سنن و عقايد روستا دارد و جنبه علمي نداشته و قصد از اين نوشتار زنده نگاه داشتن اين عقايد مي باشد.

براي بررسي بيشتر از علم نجوم مي توان به سايت http://www.noojum.com/ و ياhttp://www.parssky.com/مراجعه کرد.

همه روز روز خداست    بپا ببين ستاره ات کجاست

پشم چيني گوسفندان به روايت تصوير

يکي از شغلهاي سنتي روستاها پرورش گوسفند و دامداري است و با اينکه دنيا به سوي مدرنيته شدن پيش مي رود اما دامداري سنتي در روستا ادامه دارد و البته زيباي هاي خاص خود را نيز به همراه دارد.

 با گرم شدن هوا،در خرداد ماه هر سال مراسم پشم چين گوسفندان در روستاي قميشلو اجرا مي گردد و آن بدين صورت مي باشد که  يک روز قبل از پشمي چيني گوسفندان را در داخل برکه هاي آب (از جمله چشمه تنگ دزدان) حمام داده و بعد از شستشو به شکل سنتي، آنها را به چرا برده اگر در همان روز پشم گوسفندان خشک شود آنها را در همان روز توسط افراد متخصص و بدون هيچ دست مزدي،پشم گوسفندان را به وسيله قيچي هاي مخصوص پشم چيني که به آنها "دوکارت"گفته مي شود مي چينند .در هنگام پشم چين ميزبان به وسيله شربت وشريني از ميهمانان پزيرايي کرده و بعد از اتمام همه حاضران به شامي که ميزبان تدارک ديده است، دعوت مي شوند.

در تصاوير زير سعي شده مراسم پشم چيني از ابتدا تا انتها به تصوير کشيده شود

 

 ما را با نظراتتون ياري کنيد-ادامه مطلب را کليک کنيد

ادامه نوشته

از کسانی که ...

ازکسانیکه از من متنفرند سپاس، آنها مرا قوی تر میکنند.
از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.
ازکسانی که مرا ترک میکنند متشکرم، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
از کسانی که با من میمانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند.

در کل از تمام انسانهاي روي زمين سپاسگزارم ،هر کدام شوري به زندگي مي بخشند.

طنزي از دکتر شريعتي

دکتر علی شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید.

مهر مادر


به مناسبت فرا رسيدن تولد حضرت فاطمه و روز مادر مناسب دانستم که اين داستان کوتاه را مجددا در صفحه اول وبلاگ بگزارم اميد وارم ياد و خاطره اي از آن بزرگواران شده باشد:

ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس می شوند.

لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد.

اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. 

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود .

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.

کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

 در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

به خواهش دوست نویسنده من اين متن را در وبلاگ قرار دادم تا  دوستانی که والديني مسن دارند ، يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.نظر یادتون نره