چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست!

منبع: جام نیوز

اشعار از ياد رفته جنگ سميرم

مهمترین واقعة تاریخ سمیرم که هنوز حکم نوعی مبدأ تاریخ شهر به حساب می آید «سال غارتی» است. با سقوط حکومت رضاشاه پاره ای از خوانین ایلات که در تهران یا خارج از ایران به سر می بردند برای کسب قدرت سابق و گسترش مناطق خود، بر ضد حکومت مرکزی وارد عمل شدند، در تاریخ چهارشنبه 8 تیرماه 1322 جنگ سختی بین قوای دولتی و عشایر بویر احمدی و قشقایی آغاز شد. اطلاعات هفتگی در شماره 114 تاریخ 24 تیر 1322 در گزارشی این جنگ را «سرنوشت شوم پادگان سمیرم» لقب داد. قوای دولتی به محاصره عشایر درآمدند و به علت نرسیدن قوای کمکی قتل عام شدند. از جمله سرهنگ شقاقی از افسران شجاع دولتی در این جنگ جان باخته است.

{از این جنگ تحت عنوان جنگ سمیرم در برخی کتب و منابع یاد شده، از جمله شرح کاملی از این واقعه در کتاب خاطرات میرزا مهدی خان ممتحن الدوله، و رمان «سووشون» اثر به یاد ماندنی دکتر سیمین دانشور و نیز در قطعه ای از شاعر بلند آوازه معاصر «احمد شاملو» به نام سمیرمی آمده است.}
خاطره این خشونت و چپاول هنوز در حافظة تاریخی مردان و زنان سالخورده به عنوان سال غارتی به جامانده و دردها و رنج های آن همچون آینه ای کوچک از دردها و رنج هایی که هماره بر مردم شریف ایران روا داشته می شده است. مردمان صبور و درد کشیده این دیار پیرامون این حادثه تلخ ضرب المثل ها، داستان ها و شعرهای عامیانة فراوانی ساخته و سروده اند که مهمترین آنها اشعار زیبا و متأسفانه چاپ نشده شاعر فقید سمیرم «مهدی طغرائی» است.

قديمي هاي روستا قميشلو اين جنگ را به خوبي ياد دارند و به کمک يکي از قديمي هاي  روستا ا اشعار ازياد رفته اين جنگ که بين یمی از خوانین قشقايي و سرهنگ شقاقي بوده است را  مجددا به رشته تحرير درآورديم شايد بقيه اشعار به اين زيبايي را دوستان ديگر به رشته تحرير در آورند و از نابودي آن جلوگيري کنند(احتمال مي رود که اين اشعار سروده آقاي طغرايي باشند)

بنام خداوند خورشيد و ماه         که او هست بخشنده تاج و کلاه

خداوند روزي ده و رهنماي        خداوند جاه و خداوند راي

خدايا مياور به ايران شکست     مزن داد مردان ميهن پرست

هزار و سه و بيست و دو سال بود  زشمسي يکي جنگ بر پاي شد

شقاقي که فرمانده جنگ بود      همان آروزي دلش جنگ و بود

به بالا بلند به شيشه قوي          گزين شد برهم چه شه پهلوي

ستوني فرستاد بر اصفهان         براي سميرم بگفت مهان

گزين کرد از افسران چند و مرد    گه جنگ و چونان روز نبرد

شقاقي تو حرف مرا گوش کن     بسان دو اين شير را گوش کن

تو جنگ يلان را کجا ديده اي        صداي سم اسب و نشنيده اي

بيا اي شقاقي شنو اين زمان         حرکت نما زود بر اصفهان

جوانان ايران مکن چاک چاک         اگر بيم داري ز يزدان پاک

در ادامه سرهنگ شقاقي جواب را بدين شکل مي دهد

جهانگير بيا از پس کوه سياه        بکن حمله بر دشمن کينه خواه

....

نظرات دوستان در مورد کتابهاي تاثير گزار

کتاب وقتی باز است ذهنی است که حرف می زند ....

وقتی بسته است دوستی است به انتظار

وقتی فراموش می شود جانی است که می بخشاید

وقتی نابود می شود ، دلی است که می گرید ...

" تاگور "

قدرتي که کتاب به کتاب خوان مي دهد بينشي است که جامعه را به سوي سعادت به دور از خرافات پيش مي برد البته نا گفته نماند که هر نوع کتابي را نمي شود مرجع قرار داد و بايستي در زمينه هاي مختلف از نويسندگان مختلف خواند .

 در بخشي از مطالب ارائه شده در موضوع کتاب و کتاب خواني از دوستان خواستيم که بهترين کتابهاي خوانده شده را به ما معرفي کنند که دوستان هم اين کار را انجام داده و در قالب کامنت به ما ارسال کرده اند که به تعدادي از اين کتابها اشاره مي کنيم:

ا – نهج البلاغه سخنان گهربار حضرت علي (ع)

2- کتاب کيمياگر: نوشته پائولو کوئیلو ترجمه فریبا ریاضی که يک رمان اجتماعي مي باشد

بدون شک یکی از مشهور ترین کتابهای داستان تاریخ معاصر کیمیاگر نوشته پائولو کوئیلو میباشد که تا کنون میلیونها نسخه آن در دنیا فروش رفته است و هنوز هم جز پرفروشترین کتابهای جهان است

3-کتاب بينوايان ويکتور هوگو:به دليل نوع نوشتار -بینوایان با آزادی ژان والژان شروع میشه و دزدی از یک کشیش و سکه یک سویی یک پسرک. بعد ماجرای فانتین و بعد کوزت و تناردیه و بعد بابا مادلن که میشه ژان والژان. بعد ماریوس و دوستانش و بعد جنگ واترلو و ردپای تناردیه و بعد باز ژاور و ژان والژان و بعد باغ لوگزامبورگ و کوزت و ماریوس.....

4- شازده کوچولو ( نوشته شده در سال 1943)، داستاني نوشته آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده ي فرانسوي است.اين كتاب در قرن اخير سوّمين کتاب پرخواننده جهان بوده است. اين اثر از حادثه‌اي واقعي مايه گرفته که در دل شنهاي صحراي موريتاني براي سنت اگزوپري روي داده است. خرابي دستگاه هواپيما خلبان را به فرود اجباري در دل افريقا وامي‌دارد...

 5-کتاب نادرشاه افشار نویسنده لارنس لاکهارت - مشفق همداني به دليل نوع تفکر نادر شاه و ارزشي که به ايران و ايراني مي گذاشته.

5-کتاب قلعه حيوانات نوشته جورج اورل در سال  1945 نوشته شده بعد از  انقلابهاي روسيه و فرانسه

6- سينوهه پزشک فرعون به قلم ميکا والتاري نويسنده فنلاندي و ترجمه ذبيح الله منصوري بر اساس وقایع دوران فرعون آخناتون نوشته شده‌است

7- سرزمين جاويد نوشته ذبيح الله منصوري در مورد ايران باستان و دوران هخامنشيان

8- کتاب خداوند الموت: کتابي که خودم آن را خوانده ام و بسيار جذاب بود (زندگي نامه حسن صباح –فرقه اسماعيليه) نوشته پل آمير و ترجمه ذبيح ا... منصوري بود که در قالب موضوعي جداگانه  به آن اشاره شده است

9- شاهنامه فردوسي به دليل زنده نگه داشتن قصه هاي باستاني و زنده نگه داشتن شاهنامه خواني.

۱۰- بوف کور اثر صادق هدايت :در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

ناگفته نماند که کتابهاي فوق توسط نظرات دوستان مي باشد که به ما ارسال گرديده است و ما هم بدون ويرايش در اين متن آورده ايم

لطفا با نظرات ما را ياري کنيد

تا شقايق هست زندگي بايد کرد

شاعر، نقاش .تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان. درگذشت ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹، تهران.
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.

سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

 "در گلستانه"
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من در این آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ، ریگی ، لبخندی
پشت تبریزی ها غفلت پکی بود که صدایم میزد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه کسی با من حرف میزد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار
بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی گیوه ها را کندم
و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس!
جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند.

و اين بود که سهراب ماندگار شد........يادش گرامي

گزيده اي از سخنان نادر شاه

- میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

-سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

- تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

- باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

-از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

- اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

- خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .


- وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

- هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

- شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

-فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

- کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

- هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

- لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

- برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

-: گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

-کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم  .

((يادش گرامي و خاطرش براي هر ايراني زنده))

خداوند الموت

چندي پيش به پيشنهاد يکي از دوستان کتاب خداوند الموت که در مورد زندگي حسن صباح است را خوانم که تاثير بسيار زيادي داشت البته اين را بايستي متذکر شد که اين کتاب تاريخي مانند صدها کتاب تاريخي ديگر نمي توان منبع قرار داد، ولي زيبايي هاي خاص خود را دارد که خواننده را ميخکوب مي کند.

 واژه "الموت " یا همان ترکیب دو واژه " اله + اموت " ال،ه،الف،م،و،ت-1-30-5-1-40-6-400 به حساب ابجد با سال ورود حسن به دژ یعنی 483 ق برابر است.الموت منطقه ای واقع در جنوب غربی دریای مازندران بود که منطقه ای کوهستانی بشمار می آید و در دنیای قدیم یکی از مراکز بزرگ داروسازی بشمار میرفت. حسن صباح که در الموت زندگی میکرد یک آریایی نژاد محسوب میشد و پیروانش اسم او را بدون علی ذکره السلام  بر زبان نمی آوردند و همچنین او را خداوند الموت مینامیدند

کتاب خداند الموت را پل آمير نوشته است و آقاي ذبيح الله منصوري آن را ترجمه کرده است .به نوشته آقاي منصوري:

"برداشتی که در این کتاب از نهضت حسن صباح شده، غیر از آن است که تا امروز در کتب دیگر راجع به فرقه اسماعیلیه نوشته اند و از آنچه نویسنده این کتاب میگوید چنین استنباط میشود که نهضت حسن صباح، فقط یک نهضت مذهبی نبوده و آن مرد میخواسته که ایران را از تحت سلطه خلفای عباسی یا کسانی که از سلاطین و امرای محلی ایران بودند اما از خلفای عباسی گوش شنوا داشتند، برهاند." نویسنده این کتاب پل آمیر در بخش پایانی میگوید: "با اینکه دوره قدرت الموت بیش از 95 سال طول نکشید زبان فارسی بوسیله باطنی ها خیلی توسعه یافت و زبان عربی را عقب زد و در ایرانیان حس مناعت ملی که قرن ها خوابیده بود بیدار گردید." 

 از نکات زيباي اين کتاب مي توان به روشهاي ترور خاص شيرزاد قهستاني (از پيروان حسن صباح) براي مخالفان خود ،تمرينهاي ورزشي خاص ، همچنين زنده نگه داشتن شاهزاده براي مقاصد سياسي بعدي،سبک قلعه سازي آنها و صدها نکته نهفته ديگر که با خواندن آن متوجه مي شويد،اشاره کرد

در صورت تمايل به خواندن اين کتاب مي توان آن را از کتاب فروشي هاي معتبر در خواست کرد که با اين کار علاوه بر کمک مالي که به ناشر مي شود مي توان در حفظ آثار نشر اين مرز و بوم سهيم بود. اگر در هر صورتي تهيه آن مشکلي داشتيد،مي توان آن را از لينک زير دانلود کرد:

http://ketabnak.com

طنزي از دکتر شريعتي

دکتر علی شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید.

مهر مادر


به مناسبت فرا رسيدن تولد حضرت فاطمه و روز مادر مناسب دانستم که اين داستان کوتاه را مجددا در صفحه اول وبلاگ بگزارم اميد وارم ياد و خاطره اي از آن بزرگواران شده باشد:

ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس می شوند.

لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد.

اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. 

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود .

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.

کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

 در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

به خواهش دوست نویسنده من اين متن را در وبلاگ قرار دادم تا  دوستانی که والديني مسن دارند ، يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.نظر یادتون نره

25 ارديبهشت روز جهاني بزرگداشت فردوسي

روزی از حسنین هیکل پرسیدند شما مصریان با آن پیشینه ی درخشان فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؛ گفت ما عرب زبان شدیم برای اینکه فردوسی نداشتیم .

فکرش را بکنيد ،اين فارسي گفتاري که اکنون ما صحبت مي کنيم با گفتار ۱۰۰۰ سال پيش تقريبا يکي است و اين حاصل کوشش فردوسي و امثال فردوسي بزرگ مي باشد.

به راستي شما چند بيت از شاهنامه را از بر هستيد؟

آيا در خانه کتاب شاهنامه را داريد؟

بيا تا جهان را به بد نسپريم
به كوشش همه دست نيكي بريم
نباشد همي نيك  و بد پايدار
همان به كه نيكي بود يادگار

فاطمه ، فاطمه است

وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.

مظهر یک دختر در برابر پدرش

مظهر یک همسر در برابر شویش

مظهر یک مادر در برابر فرزندانش

مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

خواستم بگویم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه دختر محمد (ص) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه ، فاطمه است.........


برگرفته از کتاب(( فاطمه ،فاطمه است)) دکتر شريعتي