چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست!

منبع: جام نیوز

اشعار از ياد رفته جنگ سميرم

مهمترین واقعة تاریخ سمیرم که هنوز حکم نوعی مبدأ تاریخ شهر به حساب می آید «سال غارتی» است. با سقوط حکومت رضاشاه پاره ای از خوانین ایلات که در تهران یا خارج از ایران به سر می بردند برای کسب قدرت سابق و گسترش مناطق خود، بر ضد حکومت مرکزی وارد عمل شدند، در تاریخ چهارشنبه 8 تیرماه 1322 جنگ سختی بین قوای دولتی و عشایر بویر احمدی و قشقایی آغاز شد. اطلاعات هفتگی در شماره 114 تاریخ 24 تیر 1322 در گزارشی این جنگ را «سرنوشت شوم پادگان سمیرم» لقب داد. قوای دولتی به محاصره عشایر درآمدند و به علت نرسیدن قوای کمکی قتل عام شدند. از جمله سرهنگ شقاقی از افسران شجاع دولتی در این جنگ جان باخته است.

{از این جنگ تحت عنوان جنگ سمیرم در برخی کتب و منابع یاد شده، از جمله شرح کاملی از این واقعه در کتاب خاطرات میرزا مهدی خان ممتحن الدوله، و رمان «سووشون» اثر به یاد ماندنی دکتر سیمین دانشور و نیز در قطعه ای از شاعر بلند آوازه معاصر «احمد شاملو» به نام سمیرمی آمده است.}
خاطره این خشونت و چپاول هنوز در حافظة تاریخی مردان و زنان سالخورده به عنوان سال غارتی به جامانده و دردها و رنج های آن همچون آینه ای کوچک از دردها و رنج هایی که هماره بر مردم شریف ایران روا داشته می شده است. مردمان صبور و درد کشیده این دیار پیرامون این حادثه تلخ ضرب المثل ها، داستان ها و شعرهای عامیانة فراوانی ساخته و سروده اند که مهمترین آنها اشعار زیبا و متأسفانه چاپ نشده شاعر فقید سمیرم «مهدی طغرائی» است.

قديمي هاي روستا قميشلو اين جنگ را به خوبي ياد دارند و به کمک يکي از قديمي هاي  روستا ا اشعار ازياد رفته اين جنگ که بين یمی از خوانین قشقايي و سرهنگ شقاقي بوده است را  مجددا به رشته تحرير درآورديم شايد بقيه اشعار به اين زيبايي را دوستان ديگر به رشته تحرير در آورند و از نابودي آن جلوگيري کنند(احتمال مي رود که اين اشعار سروده آقاي طغرايي باشند)

بنام خداوند خورشيد و ماه         که او هست بخشنده تاج و کلاه

خداوند روزي ده و رهنماي        خداوند جاه و خداوند راي

خدايا مياور به ايران شکست     مزن داد مردان ميهن پرست

هزار و سه و بيست و دو سال بود  زشمسي يکي جنگ بر پاي شد

شقاقي که فرمانده جنگ بود      همان آروزي دلش جنگ و بود

به بالا بلند به شيشه قوي          گزين شد برهم چه شه پهلوي

ستوني فرستاد بر اصفهان         براي سميرم بگفت مهان

گزين کرد از افسران چند و مرد    گه جنگ و چونان روز نبرد

شقاقي تو حرف مرا گوش کن     بسان دو اين شير را گوش کن

تو جنگ يلان را کجا ديده اي        صداي سم اسب و نشنيده اي

بيا اي شقاقي شنو اين زمان         حرکت نما زود بر اصفهان

جوانان ايران مکن چاک چاک         اگر بيم داري ز يزدان پاک

در ادامه سرهنگ شقاقي جواب را بدين شکل مي دهد

جهانگير بيا از پس کوه سياه        بکن حمله بر دشمن کينه خواه

....